تبليغاتX
وبلاگی برای خودم

 )

.............منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن

+ نوشته شده در شنبه 29 اردیبهشت1386ساعت 13:42 توسط ملی |

علی عزیزم دوستت دارم

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 اسفند1385ساعت 12:35 توسط ملی |

+ نوشته شده در سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 12:59 توسط ملی |

ارمغان فرشته

با نوازشهاي لحن مرغكي بيدار دل
بامدادان دور شد از چشم من جادوي خواب
چون گشودم چشم ، ديدم از ميان ابرها
 برف زرين بارد از گيسوي گلگون ، آفتاب
جوي خندان بود و من در اشك شوقش گرم گرم
 گرد شب را شستم از رخسار و جانم تازه شد
شانه در گيسوي من كوشيد با آثار خواب
وز كشاكشهاش طرح گيسوانم تازه شد
سايه روشن بود روي گيتي از خورشيد و ابر
ابر ها مانند مرغاني كه هر دم مي پرند
بر زمين خسسبيده نقش شاخهاي بيد بن
گاه محو و گاه رنگين ليك با قدي بلند
بره ها با هم سرود صبحدم خواندند و نيست
جز : كجايي مادر گمگشته ؟ قصدي ز آن سرود
لك لك همسايه بالا زد سر و غليان كشيد
جفت او در آشيان خفته ست بر آن شاخ تود
آن نشاط انگيز روح شادمان بامداد
چون محبت با جفا آميخت در غمهاي من
حزن شيريني كه هم درد است و هم درمان درد
سايه افكن شد به روح آسمان پيماي من
خنده كردم بر جبين صبح با قلبي حزين
خنده اي ، اما پريشان خنده اي بي اختيار
خيره در سيماي شيرين فلك نام تو را
بر زبان آوردم تابنده مه ، جانانه يار
ناگهان در پرنيان ابرها باغي شكفت
وز ميان باغ پيدا شد جمالي تابناك
آمد از آن غرفه ي زيباي نوراني فرود
چون فرشته ، آسماني پيكري پر نور و پاك
در كنار جوي ، با رويي درخشان ايستاد
وز نگاهي روح تاريك مراتابنده كرد
سجده بردم قامتش را ليك قلبم مي تپيد
ديدمش كاهسته بر محجوبي من خنده كرد
من نگفتم : كيستي ؟ زيرا زبان در كام من
 از شكوه جلوه اش حرفي نمي يارست گفت
شايد او رمز نگاهم را به خود تعبير كرد
كز لبش باعطر مستي آوري اين گل شكفت
اي جوان ، چشمان تو مي پرسد از من كيستي
 من به اين پرسان محزون تو مي گويم جواب
من خداي ذوق و موسيقي خداي شعر و عشق
من خداي روشنيها من خداي آفتاب
از ميان ابرهاي خسته اين امواج نور
نيزه هاي تيرگي پير اي زرين من است
خسته خاطر عاشقان هستي از كف داده را
هديه آوردن ز شهر عشق ، آيين من است
نك برايت هديه اي آورده ام از شهر عشق
 تا كه همراز تو باشد در غم شبهاي هجر
ساحلي باشد منزه تا كه درج خاطرش
گوهر اندوزد ز غمهاي تو در درياي هجر
 اينك اين پاكيزه تن مرغك ، ره آورد من است
پيكري دارد چو روحم پاك و چون مويم سپيد
اين همان مرغ است كاندر ماوراي آسمان
بال بر فرق خداي حسن و گلها گستريد
بنگر اي جانانه توران تا كه بر رخسار من
اشكهاي من خبردارت كنند از ماجرا
ديدم آن مرغك چو منقار كبود از هم گشود
مي ستايد عشق محجوب من و حسن تو را

+ نوشته شده در دوشنبه 3 مهر1385ساعت 10:18 توسط ملی |

سلام به همه عزیزانی که امدند و من نبودم

خوشحالم که هنوز هم به من سر می زنید. راستش متاهل بودن اونقدر ها هم آَسون نیست . به اندازه همه خوبی هاش سختی داره و باید تلاش کنی تا به مقصود نهائی برسی . من که راضی هستم.یاد گرفتم هیچ چیز نشدنی نیست و کمال آرزوها درست چسبیده به تو هست فقط کافیه لمسش کنی و بخوای خوشبخت باشی

امیدوارم همتون شاد شاد باشید

+ نوشته شده در یکشنبه 29 مرداد1385ساعت 13:2 توسط ملی |

سلام دوستان خوبم . بخشید که این مدت طولانی نبودم . غیبتم داشت کبری می شد ... فکر کنم کم کم کچل بشم...

واقعا تو این مدت هزارتا اتفاق جورواجور افتاد که البته همش خیر بود... خدا رو شکر

دعا کنید از این به بعد هم به خیر و خوشی بگذره ..شرمندم اگر نمی تونم به وبلاگهاتون سر بزن. در اولین فرصت می یام و حسابی سر و صدا راه میندازم.

خدای خوبم همیشه با هام بوده و هوای منو داشته ..تو همه این مدت نذاشت آب تو دلم تکون بخوره بهش بارها گفتم :من که به کسی بد نکردم که بخوای بد به سرم بیاری اگر هر وقت خطائی هم از خودم سر زده هزار بار گفتم غلط کردم و ببخشید..خدای خوبم من ازت بهترینها رو می خوام پس هدیه های خوبت رو ازم دریغ نکن....

- چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهائی

- چقدر هم تنها

- خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستی

 - دچار یعنی ............. عاشق   

 

+ نوشته شده در شنبه 13 خرداد1385ساعت 12:5 توسط ملی |

اینم کار هرگز نکرده....

تقدیم به باربد علوی (و رفیقش علی گل)....

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت1385ساعت 22:54 توسط ملی |

یاد آوری به خودم و استاد بزرگم خدا جون

نمی دونم تا حالا نهج البلاغه رو خوندید یا نه؟؟ اکثرا وقتی اسم کتاب دینی پیش میاد همه جا می زنیم و عقب می کشیم . انگار می خوان به ما تحمیلش کنند . این مطلب را به عنوان یک داستان کوتاه بخوانید صد در صد به دلتان می نشیند همان طور که به دل من نشست...

در بیابان وحشتزای عدم مسافری سرگردان راهی طولانی و تاریک را در پیش گرفته آرام به جانب دنیا رو نهاده است .گاهی به صورت شیره در شریان نباتات روان می شود و زمانی مانند شیر از خون و گوشت حیوانات سرچشمه گرفته در نهر های باریک رگ راه باز نموده تا به خلیج سینه ها فرو ریخت.عاقبت به صورت قطره آبی که آن را نطفه می نامند درآمد و در نتیجه هیجانهای غریزه از پشت مردی به شکم زنی تغییر مکان داد و مانند تخمی که به دست باغبان در دل زمین دفن شود در رحم به انتظار روز موعود پنهان گردید.

این راهگذار غریب که از هر چیز به سایه ای که بین سایه و عدم سرگردان است شبیه تر بود...در این مسافرت خسته کننده و دشوار چه ها کشید و چه شهر های ندیده و نشنیده را تماشا کردو در مدت نه ماه که میهمان رحم و همسایه امعاء و احشاء بود تا موقع عزیمت چگونه پذیرائی شد و به چه صورتها در آمد خون بود کم کم گوشت شد قیافه گرفت و مهندس آفرینش بر اندامش خطوطی ترسیم کرد تا وقت رفتن با چشم و گوش و دست و پا باشد.

شبی گذشت و روزی آمد و سر انجام انقلابی و فشاری در زندگی خود احساس کرده و بیهوش شد. ناگهان چشمان ناتوان و خسته اش در محیطی پر جنجال و غوغا گشوده شد که همه می خندیدند و دست می زدند ...آری به دنیا آمده بود!

معلوم نیست که در لحظه نخستین با چه هیولای دهشتناکی روبرو شد که در میان هلهله شادی و فریاد مسرت دیگران با تمام نیرو شیون بر آورده و مانند ابر بهاری زار زار گریست! درست در همان زمان که این مسافر از آن جهان ابهام آمیز به سوی اقلیم وجود روی آور شده بود پروانه ی رنگین پر و بال هم از آشیان بهشت به همراهی او رخت بر بست و از آسمان به سوی زمین میل نزول کرد.. آن پرنده زیبا و سبک پرواز که با فرشتگان همبازی بود و بر برگهای ستارگان می نشست و به دور شمع ابدیت چرخ می خورد بنا به فرمان ایزد متعال دل از چمن سبز آسمان و چراغ مهر و ماه بر کنده و به دنبال مقدرات مجهول خود بال و پر گشود .

این دو مسافر مانند جسم و سایه به جهان می آمدند و ندیده عاشق یکدیگر بودند و در نخستین ملاقات با هم انس گرفتند به طوری که این در آغوش آن و آن در قلب این فرو رفت....

اندک اندک چهره هولناک دنیا در نظر نوزاد قیافه ای زیبا و محبوب گرفته و هر چه بزرگتر می شد احساس می کرد که این محیط و این فضا را بیشتر دوست می دارد .. تا کار به جائی رسید که همه چیز را فدای دنیای عزیز و محبوب نمود...............

وه که انسان چه موجود عجیبی است ! دستگاه آفرینش محصولی از بشر شگفت انگیز تر به دنیا نفرستاده است

هر قدر که سالمند و بزرگ باشد باز به کودکان خردسال می ماند که بی سبب خوشدل و بیهوده آزرده و ملول است. گاهی با تفریط باز می گردد و اگر امیدوار باشد بر حرص و طمع می افزاید و اگر مایوس باشد از شدت تاسف جان می سپارد . چنان خشمگین می شود که خود را بی اختیار به هلاک می اندازد و چندان خرسند می گردد که احتیاط را پاک فراموش می کند. در زمان ترس آنقدر عاجز است که از سود خود نیز می پرهیزد و هنگام ایمنی در چاه نیستی کور کورانه فرو می رود. در مصیبت نابردبار و کم طاقت است و همین که به عیش و خوشگذرانی رسید جهان را دمی می شمارد....................

حتما باقی این مطلب رو بخوانید "بخش اخلاق قسمت بشر" ...البته فعلا وقت نیست تا همه آن را بنویسم ولی در پست بعدی ادامه اش را می نویسم

وقتی که در آخر این مطلب این جمله از زبان روح بال شکسته به جسم گفته می شود که :" ای کاش با تو دوست و آشنا نمی شدم" آه از دل آدم بر می خیزد.....

حتما اگر در خانه نهج البلاغه دارید این قسمت رو بخونید.

+ نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1385ساعت 14:46 توسط ملی |

یک کم خصوصی برای خدای خودم

نمی دونم حالا توی اون نامه عملی که برای من گذاشتی می خوای چی بنویسی؟ بنویس... هر چی می خوای بنویس.. برای من که همیشه می گم" ای خدا از در خویشت به بهشتم مفرست ... از همه کون و مکان درگه تو ما را بس " چه فرقی می کنه! .از نظر من موسی و عیسی و محمد فرقی ندارند. از نظر من مسلمان پای سجاده و کافر پای بت هم فرقی با هم ندارند. آخه یعنی چی؟ از صبح تا شب می نشینیم و سر خدا و پیر و پیغمبر دعوا می کنیم. انگار همه یادشون رفته مقصود توئی کعبه و بتخانه بهانه است..همچین پاچه همدیگه رو کردیم تو دهن و می جویم که انسانیت فراموشمون شده. آخه تو بگو ................(این جمله به خاطر تو حذف می شه)

برای من گاهی تو آسمونی بعضی وقتها هم همین گوشه کنار دستم نشستی.. مثل الان که بهم گفتی اون جمله قبل رو ننویسم!! در اصل یه جورائی اخطار کردی... باشه تو خدائی و من هم گوش به فرمان.....

ولی خودت بگو خدائیش اونی که سعی می کنه پاک باشه به آدمها کمک کنه دروغ نگه و هزارتا چیز دیگه جاش صاف وسط جهنمه و اون نماز خوانها وسط بهشت... مسلمانها بهشت رو قبضه کردن و باقیه وسط جهنم هستن...آخه مومن من که دارم چیزائی از بچه مسلمونها می بینم که تنم می لرزه... صبر کن نگفتم بد هستن. نه خدای خوشکلم .ولی سر قضیه بعضی مشکلها دیدیم که اونهائی که ادای بچه خوبها رو در میارن در اصل رفتن توی پوست میش.... من می خوام همین جوری عریان جلو تو باشم ... می خوام صاف و راحت حرف بزنم هر وقت هم عصبانی شدم سرت داد بکشم .. بابا خدای خودم هستی دوست دارم... خسته شدم بس که ازت ترسوندنم..بابا نگاه می کنم می بینم رفتی اون بالا تخت تو آسمون هفتمت نشستی و ما رو هم ول کردی وسط این زمین کوفتی..از صبح تا شب هم که ترس بر سرمون می باره...می دونم دارم خیلی غر می زنم

ولکن بذار یه کم خودم رو برات لوس کنم . می دونی که همیشه از ناشناخته ها می ترسم... دارم پرت می شم وسط اون دنیای ناشناخته که همیشه بهترینش رو ازت خواستم... هنوز هم می خوام... خواهش یا تقاضا نیست..من حتما می خوام .خودم هم سعی میکنم

بذار استاد بزرگ تا بعدا هم یک یاد آوری بهت بکنم. عجب کلمه هائی گفته این علی پسر ابی طالب...

خواستم رو فراموش نکنی..........

+ نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت1385ساعت 15:10 توسط ملی |

و زن که نیامده بود                          

 

 

 

يكي نمي دانم در آينه بود
كه تمام آنچه مي دانستم ربوده بود

 

از كدام دست است؟            دستي كه پرده را به پنجره آموخت
و كدام پا       پا مي دهد امروز
تا ديروز دوباره نباشم
از اين كوچه كه "ما" را سوار "من" كرده است
تا پيچي كه "تو" را در خود بايگاني كرد       ايستادن؟!
بايد از باد ياد مي گرفتم كه به هر كه از رو به رو لبخند
و ندانستم      كه هميشه كاسه اي زير نيم كاسه بوده است
تا وقتي تمام شدي        پشت سرت آب بريزد

زير پاي قراري كه گذاشتيم     پا     جا مانده بود
نگاهم كه از زمين برگشت و آسمان را اشتباهي گرفت
گوشي را گذاشتم در گوشش         
محكم 

 چنان صدايي كرد دوستت دارم
كه هنوز جاي دو لب روي صورتش مانده است

آرام      زير لبي كه نبوسيد مي خندم و تا فرقي نمي كند شانه ها را مي برم بالا
آخر اين همه كاكتوس كه زحمتش را كشيده اي           شعر مرا زخم نمي كند

و زن كه نيامده بود
يادش رفت پول تمام شعرها را بپردازد
تنها به اندازه چند سطر خوابيد و
آمدنم را پاك نكرده رفت

حالا كه بي پرده            بگويمت       
دوش هم كه بگيري آن سفيدك ها سياه نمي شوند
 

 
فراموشش كن

(سیاوش شعبان‌پور   )

+ نوشته شده در چهارشنبه 13 اردیبهشت1385ساعت 14:43 توسط ملی |

 
java script by:HGS.BLOGFA.COM